جای خالی
88/07/09قرار بود تو بروی و ما بمانیم نا اینگونه جای پاهایت بماند در لابه لای فیلمهای مزخرف جنگ؟
سهم ما ازتو این بود فقط؟
سهم توازما اینست فقط؟
شرح روزگاران
88/05/09سر کار میرم(البته کار در اینجا یعنی شغل)نمره هامم اومد همه رو پاس کردم...
و خیلی اتفاقای خوب دیگه...
کلا یه مدتی بود یادم رفته بود اتفاقا و خبرای خوبم ممکنه واسم پیش بیادولی تو این چن هفته ی اخیر همش جبران شد.
خدا رو شکر خیلی روزگارم خوبه چشم حسودا کور بشه ایشالا.
بلوغ اجباری
88/04/02اما چه ابلهانه میپنداریم که ابن ماییم که بالغ میشویم
ما مجبوریم به بالغ شدن
اگر این ثانیه ها تکراریست...
88/01/17رنگ شب عاقبت بیداریست
دربه در در طلب عشق شدن
اخرین ثانیه ی این وادیست
ادامه ی گزارش دراک
87/12/10ببخشید بخدا دیگه بیشتر ازین حوصلم نمیشه بنویسم خب رفتیم دیگه
راستی محمد دوست عزیزم دماوندو با موفقیت صعود کرده و داره برمیگرده الان میرم استقبالش
فعلا
گزارش صعود به دراک
87/12/04ادامه دارد...
شب نماد امروز ما...
87/12/04این شب لعنتی
این دانشگاه لعنتی...
87/11/21این چند روزه رو از صب تا شب توی غرفه ی دانشگاه ازاد که به مناسبت دهه ی فجر در نمایشگاه گلستان برگزار شده بود جون کندم.ازدل و جون مایه گذاشتم و هرچی در توان داشتم رو کردم و خداییش هم خودم و هم دوستام یه رونقی به غرفه شون دادیم.
علاوه بر کارایی که توی غرفه انجام دادیم یه برنامه ی صعود و فرود از ارتفاع حودا ۲۰ متری انجام دایم(تا حالا کسی اینکارو اونجا نکرده بود)و یه برنامه ی گشت رصدیم گذاشتیم(با همکاری رصدخونه ی صدرا)که همه ی اینکارارو به اسم دانشگاه ازاد انجام دادیم بدون هیچگونه چشمداشتی.علاوه بر اینا یه مصاحبه هم با برنامه ی در شهر شبکه ی فارس انجام دادم که اونجام باز اسم دانشگاه ازادو بردم.
بگذریم.
دیروز نمایشگاه تموم شد و امروزمن بهمراه چندتا از دوستام بنا به توصیه ی یکی از مسئولین فرهنگی دانشگاه ازاد برای اینکه دانشگاه وسیله ی ایاب و ذهاب گروه مارو واسه برنامه هامون فراهم کنه و ماهم درعوض صعودامونو بنام دانشگاه انجام بدیم راهی ساختمان دانشگاه شدیم.جاتون سبز از لحظه ای که وارد شدیم جفنگ تحویلمون دادن و پاسمون دادن بهم تا اینکه مارو فرستادن پیش شتر اعظم نوذری.
مثل اینکه معاون فرهنگی دانشگاه تو کل استان بود.بهم گفتن یه نامه بنویس تا بدیم بهش.نامه رو نوشتم منشیه گیر داد که چرا بنام خدا نداره؟منم گفتم یاد خدا باید تو قلب ادم باشه نه رو زبونش.بگذریم.نامه رو نوشتم و دادم به منشیه که ببره بده به این یارو نوذری.اونم برد و زود اومد گفت برم داخل.همین که رفتم تو دوزاریم افتاد که این یارو ازوناس که ازش خیری به کسی نمیرسه.منشیه گفت :این بچه ها وسیله ی ایاب وذهاب میخوان در عوض واسمون تبلیغات میکنن.یارو نه نامه رو خوند نه چیزی پرسید فقط گفت رشتشون چیه؟منشیه هم گفت کوهنوردی.شتر کبیرم فرمودن ما کلا مخالفیم.من گفتم چرا مخالفین؟گفت:همینجوری.ما باصعود مخالفیم بانزول موافقیم.منم نه زیر گذاشتم نه رو گفتم به درک.نامه رو برداشتم و پاره کردم ریختم تو سطل و با بچه ها رفتیم.
اقای نوذری امروز تو حال یه مشت جوونو گرفتی فردا همینا ازت نمیگذرن.
مطمئن باش این میز تا ابد مال تونیست.
کوهپیمایی در کوه چنار مهارلو ۲۸۰۰متر - ۱۱بهمن ۱۳۸۷
برنامه شــــــــــــــــــوم!!!!!!!!!!
عنوان برنامه : کوه چنار مهارلو ۲۸۰۰متر
موقعیت : جاده فسا - حدودا ۳۰ کیلومتری شیراز - روبروی دریاچه نمک (مهارلو)
موقعیت برای کمپ زدن : بسیار عالی
امنیت منطقه : بسیار نا امن
وضعیت آب آشامیدنی : چشمه های زیاد و قابل شرب در مسیر هست.
وضعیت آنتن دهی موبایل : ۹۹٪ آنتن نمیده.![]()
بهترین فصل برای صعود و مسیر های صعود : در تابستان بسیار بسیار گرم و غیر قابل تحمل است و در زمستان هم هوای معتدلی دارد . چندین مسیر صعود دارد که مسیر های غربی همه فنی و همراه با کار در دیواره و .. هست (دیواره حدودا ۳۰۰ متری و ریزشی) و مسیر های غربی امتداد کوه قصر قباد هست که بروی کوه چنار میرسد.
گزارش از جناب مصفایی : با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان و گرامیان این چیزی که میخوام بنویسم بیشتر پیش گزارش هست تا گزارش روز پنجشنبه عصر با محسن که از اعضای گروه هستش قرار داشتم و با هم رفته بودیم گشت و گذار. در همین جا بود که یاد محمد افتادم و تصمیم گرفتم که بهش زنگ بزنم ولی چون شارژ نداشتم به محسن گفتم که زنگ بزنه محسن هم زنگ زد و کلی جفنگ تحویلش داد. میخواستیم ازش بپرسیم مینی بوس برنامه فردا جور شده یا نه که محمد هم گفت یا نه . همونجا بود که استرس منو فرا گرفت و موندیم چیکار کنیم!! اینجا یود که محسن گفت بریم ترمنال مینی بوس میگیریم غمت نباشه. منم گفتم بعــــــــله . گوشی رو قطع کردیم رفتیم دنبال مینی بوس به ترمینال که رسیدم دیدم N تا مینی بوس چپیدن تو پارکینگ و راننده هاشون به ما به دید طعمه نگاه میکنن و میخواستن به ما حمله کنن منم که شرایط رو اینجوری دیدم سریع تیریپ رفاقت برداشتم و رفتن دست انداختم دور گردن یکیشون و گفتم آقا یه دقیقه میتونم مزاحمتون بشم ؟؟ یارو هم صداش رو انداخت تو گلوش و گفت بفرمو پسر خالــه!!! بردمش یه گوشه و گفتم مینی بوس میخوایم واسه مهارلو کرایش چقدر میشه؟؟؟؟؟ اینجا بود که یهو سرم رو گردوندم به عقب و دیدم ۷-۸ تا راننده ایستادن و حرفامون رو گوش میکنن و میخواستن ما با اونا بریم من و محسن هم ترسیدیم و رفتیم پشت سر راننده خوبه قایم شدیم!! یه راننده که از همه جوان تر بود دستم و گرفت و برد یه گوشه و گفت کجوی مهارلو میخوی بری؟؟ گفتم نمیدونم !!! کوه چنار رو بلدی؟؟ اونم نه زیر گذاشت نه رو گفت نه!!!!! خلاصه هرجور بود خر فهمش کردیم و یارو قبول کرد که با ۴۰۰۰۰ تومان ما رو ببره!!! محسن نخود شد گفت ۳۵۰۰۰ تومان و من خودم نظرم روی ۳۰۰۰۰ تومان بود که بخاطر حرف محسن دیگه نشد بگم۳۰۰۰۰ تومان و یاروو گیر داده بود میگفت ۴۰۰۰۰ تومان در همین گیر و دار از یه حربه ی غیر شرعی استفاده کردم وگفتم بیواونم اومد و یهو پریدم صورتش رو ماچ کردم یعنی ۲ تا بود یکیش سمت چپ و یکش هم سمت راست بعد که ماچش کردم گفتم خوب سمت چپی ۲۰۰۰ تومان و سمت راستی هم ۱۰۰۰تومان و ۳۷۰۰۰ تومان بیشتر بهت نمیدیم یا عــــــــلی بگو. بدبخت هم خدنش گرفت گفت باشه بعد یه راننده دیگه گیر داد که اون ما رو ببره و پسره هم یه تعارف بهش زد یاروو هم ۲ دستی گرفت و قرار شد فردا اون یکی بیاد دنبالمون و یارو گیر داده بود بیعانه بذارید من و محسن هم هرچی ته کیف رو نگاه کردیم بیشتر از ۲۰۰۰تومان تو کیفامون نبودبه یارو نشون دادیم کلی خندید بعد من هم تعارفی زدم گفتم میخوای کارت گرو بذارم اونم ۲ دستی گرفت و گفت آررررررررره منم واسه اینکه جلو راننده ها خراب نشم دست کردم کارت مــــلـــی رو دادم بهش (لااقل نکردم کارت دانشجویی رو بدم). قرار شد فردا ساعت ۶:۳۰ بیاد دنبالمون...
ادامه گزارش از محمدهادی:
معمولا تو جلسه ۴ تا آدم مان و همین ۴ تا تصمیم میگیرن که برنامه کجا بریم؟ بر خلاف جلسات قبل ۴۰ تا آدم اومده بودن و جا حتی جا نداشتیم که بچه ها بشینن و استاد بزرگوار سرکار خانم میترا محمدی آذر هم تشریف آورده بودن و مجلس ما رو مستفیض فرمودند...
طبق معمول موقع ریختن برنامه شد که با اولین پیشنهادی که آقای لقمانی دادن ساناز خانم سریع قبول کردن و برخلاف اینکه خودشون نمیخواستن شرکت ولی اصرار زیادی برای اجرای این برنامه داشتن که اصلا کار قابل درکی نبود ...."پ . ن"
بلاخره برنامه ریخته شد و با هر بدی و خوبی که بود در حال اجرا شدن بود و طبق معمول قرار شد زنگ بزنیم آقای قنبری راننده تحت قرارداد ما که چون دیر بهش خبر داده بودیم رفته بود پی سرویس و ... که اون اتفاقا برای سعید و محسن افتاد.
روز ۴شنبه و ۵شنبه "۹/۱۰ بهمن" من برنامه رنج رو اجرا کردم که از هیچی خبر نداشتم و نمیدونستم برنامه چی شده که تلفن زدم و اطلاعات کامل رو از سعید و محسن گرفتم.
خوب حالا جمعه و ...
قرار گذاشته بودن ساعت ۶:۳۰ میدان نمازی و برنامه از اونجا شروع شد به سرپرستی استاد گرانقدر جناب آقای علیرضا نصیری (بچوو) که طبق معمول . . . .!!!!!!!![]()
![]()
من و حمید و سعید مصفایی و مرتضی سرمست و آقای لقمانی بلوار مدرس سوار شدیم و به اعضا دیگر پیوستیم.
حرکت کردم ه سمت کوه چنار مهارلو که حدودا ۳۰ کیلومتری شیراز میشه و با دیواره های سر به فلک کشیده و ریزشی روبروی دریاچه نمک (مهارلو) قد برافراشته.
برخلاف سال های گذشته که همیشه مینی بوس تا توی جاده خاکی ما رو میبرد و تقریبا تا چشمه اول با ماشین میرفتیم اما ایندفعه کنار جاده آسفالت پیاده شدم و راه افتادیم به سمت چشمه اول که کار درست همینه . . . !!! (گروه قبلی تنبل بود واسه همین احتمالا پول بیشتری میدادن که ببرنشون روی قله و فقط اسم قله مهم بود)
حدودا ۲۰ دقیقه ای پیاده از زاه پاکوب و بدون شیب رفتیم و یه جای صاف ایستادیم و نرمش کردیم که تقریبا دیگه بچه ها با هم آشنا شده بودن (البته آشنا بودن و همشون پورحسینی بودن) و حرف ها و شوخی ها و .... شروع شد و گفتیم که دیگه حالا این جدیدا رو از همون اول اینجوری بار نیاریم و یه حرف شنوی حداقل از موسسان و پیشکسوتان گروه داشته باشن.
حرکت کردیم به سمت چشمه اول که باز هم شیبی نداشتیم و حرکت های آرام و با طمانینه سر قدم یادم به صعود قلل ۸۰۰۰ متری انداخت و ....
به چشمه اول رسیدیم و استراحتی کوتاه داشتیم و صبحانه خوردیم که فکر کنم ۳۰ دقیقه ای طول کشید (بلکه هم بیشتر) آبی به دست و رو زدیم و حرکت کردیم توی شیبی خیلی ملایم و برخی از جاها هم شلی بود بخاطر باران و برفی که چند روز قبل زده شده بود . راستی یادم رفت بگم هوا بسیار گرم بود و با یه تی شرت میشد صعود کرد.
طبق برنامه ریزی های انجام نشده و بی اطلاع بودن سرپرست از اجرای برنامه ای به این شکل هدف فقط چشمه دوم بود معمولا تا چشمه سوم و حتی پای دیواره های غربی هم میرن و ... و این از ضعف های برنامه بود که پیشنهاد میکنم توی برنامه های برون شهری سرپرستی رو به یکی بدن که حداقل مسیر رو نرفته باشه بتونه برنامه ریزی کنه و . . . .![]()
خوب بگذریم - بعد از کمی پیاده روی رسیدیم چشمه دوم و خانم مهرعلیزاده اصرار داشتن که بریم و شیب بالای چشمه رو صعود کنیم (دلم سوخت که اصلا مسیر شیبی نداشت و صداش درآومده بود) و منم با اینکه از برنامه قبل خسته بودم جوا مثبت دادم قرار شد هرکس دوست داره با ما بیاد و حدودا ۱۰ نفری شدیم و تا یه جایی رفتیم و رسیدیم به کمی برف و ایستادن برف بازی کردن و کمی (خیلی) هیزم جمع کردیم و آوردیم انداختیم توی آتیشی که از قبل روشن کرده بودن...
سعید هم گمنام شده بود حال خوشی نداشت و دراز کشیده بود و داشت استراحت میکرد و ۲-۳ تا کت و شال گردن و ... هم روش بود که احیانا مریضیش بد تر نشه...![]()
موقع ناهار خوردن شد و سرپرست محترم برنامه اعلام کردم دست به قاشق بشیم و سفره رو پهن کردیم و اعضا جدید با کوله باری از غذا اومده بودن برنامه و کلی چیز واسه خوردن توی کوله داشتن...
خانم نرگس پورحسینی هم زحمت کشیدند و ماکارونی زیاد پخته بودن (احتمالا مانا) و کمی ریختن توی ظرف و کمی هم از ماکارونی دوستان دیگر ریختیم داخلش که زیاد شد و با مال جواد قاطیش کردیم و من و محسن و جواد نشستیم و با دست شروع کردیم به خوردن بعد کمی سالاد قاطی مااکارونی کردیم و همش زدیم و کمی هم تن ماهی به اون اضافه کردیم و باز هم زدیم و چیپس خورد کردیم با کمی کاتلیت و کمی کاهوو اضافه کردیم و هم زدیم و در کل یه معجون پادشاهی شد...![]()
![]()
![]()
غذا رو خوردیم و بلافاصله سرپرست اعلام موجودیت کرد و گفت وسایل رو جمع کنید بریم...
همه با این حرف سرپرست مخالفت کردند و کسی گوش نداد و ماندیم (اینم باز از ضعف های سرپرستی بود).
کم کم آتیشی که روشن کرده بودیم رو آف کردیم و کوله بار و خانه کوچکمان را بر شانه انداختیم و همی حرکت کردیم به طرف جاده....![]()
از همون اول بشمارید این چقدر مصدوم دادیم :
۱- ۲۰ متر پایین از چشمه خانم نرگس پورحسینی عضله های پاشون گرفت و نتوستن بیان و با کلی تاخیر حرکت کردن به سمت پایین.
۲- دقیقا بعدش خانم ساناز پورحسینی بخاطر درد پاشون نتونستن توی شیب حرکت کنن که اینم با تاخیر شد و تا اینجا ۳ دسته شدیم...
۳- بعد عوض جدید که اصلا نفهمیدم کی اومد و کی رفت پاهاشون گرفت و کمرشون هم درد گرفت ایشون هم آروم اومدن پایین.
۴- دوست خانم مهرعلیزاده هم پشت پاشون درد گرفته بود که ایشون هم مجبور شدن آروم بیان پایین و ....
۵- بعد آقای مرتضی سرمست بود یه لحظه پاش به شدت گرفت و نشست روی زمین و . . .
اینجوری بود که مسیری رو که ۳:۳۰ دقیقه رفتیم بالا حدودا ۳:۳۰ اومدیم پایین ((البته مسیر جاده به چشمه حدودا ۲ ساعته میشه رفت و ۴۵ دقیقه ای میشه برگشت این مربوط به دفعات قبل هست که من اومدم)
بلاخره با کلی بدبختی رسیدیم به مینی بوس و حرکت کرد به سمت شیراز که توی مسیر خانم پورحسیتی قلبشون درد گرفت و بردیمشون درمانگاه و دکتر هم قرص و آمپول و اینجور چیزا نوشت و گفت باید استراحت کنه و کـــــــــــــــــــوه واسشون مــــــــــفـــیده و تا میتونن باید برن کوه...![]()
![]()
![]()
این بود داستان برنامه شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم کوه چنار که هیچوقت در این فصل کوه چنار مهارلو نخواهم رفت و . . .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
دوست دارم از یکی تشکر کنم ولی اگه تشکر نکنم بهتره و ... ولی حالا چون اصرار میکنید تشکر میکنم:
با تشکر از صنف مینی بوس داران شیراز مخصوصا اونایی که تو ترمینال شهید کاراندیش هستن
- شرکت مخابرات و ارتباطات سیار که قربونش برم هیچ جا آنتن نمیده - شرکت ماکارونی (همه اعضا ماکارونی داشتن) - بیسیم نبرده بودیم ولی خیلی لازم میشد بازم از شرکت تنظیم مقررات ارتباطات رادیویی تشکر میکنم - شرکت کالباس سازی پــــــونه (چشم رو نمیسوزونه) - شرکت دلستر - شرکت چایی - شرکت نوکیا (همه بجز ۱ نفر نوکیا داشتن) - درمانگاه شبانه روزی علی ابن ابیطالب - پزشکان و پرستاران محترم و زحمت کش - نیروی انتظامی همدان مخصوصا آقا مجیدشون و تمامی کسانی که ما در بهتر بودن این برنامه ما را یاری کردند...![]()
باید چشم در راه راه بمانم
87/11/09این امدن ها
این رفتن ها
این شکستن ها
اما این روزها
این لحظه ها
این چشم ها
شایدچیزی دیگر باشند
باید چشم در راه راه بمانم
مگه نهنگها...
87/11/07نمیدونم اخرین بار که این اتفاق افتاد کی بود.تا امروز صبح...
همین چند دقیقه پیش بود که تلویزیون داشت یه صحنه ای رو نشون میداد که در نگاه اول زیاد با اهمیت به نظرم نیومد ولی با گذشت چند ثانیه حس کردم دلم گرفته.
گاهی باید ادم ایمان بیاره که توی جثه های بزرگم میتونه قلبای حساس و بزرگ وجود داشته باشه.
میدونی چی دیدم؟
خودکشی دست جمعی نهنگها.
خیلی درد اور بود.
چرا؟مگه نهنگها چه غصه ای دارن؟
شاید...
نمیدونم.به هر حال اونا مردن.خودکشی کردن.
بدون شرح
87/11/04واژه های تکراری
87/10/28اونروز برای بیان دوست داشتن عاشقا فقط بهم میگن دوست دارم وچون چیز دیگه ای واسه گفتن ندارن انقد دوس داشتنو تکرار میکنن که دوس داشتنم تکراری میشه.
نباید واژه ها رو فراموش کرد یا از گفتن یه سریشون شرم کرد به این خاطر که قدیمی شدن.
صعود نه چندان موفق
87/10/26دیشب طرفای ساعت ۱۱ شب بود که محمد مسیج داد که فرداحمید(داداشم)میاد برنامه یا نه؟منم گفتم محمد خواب زده شده فکر کرده امروز پنج شنبه س فردا جمعه که این مسیج رو داده منم شارژ نداشتم یه میس واسش گذاشتم یعنی بگیر بخواب خوابم میاد فردا پنج شنبه س منم نمیام حمیدم امتحان داره روز جمعه من نمیام شاید حمید بیاد خودت خبر بده(همه ی این مفاهیم رو با یه میس منتقل کردم)گرفتم خوابیدم وصب خیر سرم ساعت ۶ بلند شدم درس بخونم از ۶ تا ۸ خوندم بعد یه سری کار واسم پیش اومد که بماند.طبق رسم همه روزه زنگ زدم به محمد دیدم ای وای برنامه رو میخواستن برن و روزا رو هم قاطی نکرده بوده هم میخواستهپنج شنبه بره هم جمعه منم که دیدم اینجوری گفتم بلند شو بریم قرار گذاشتیم ساعت ۱۱:۳۰ نمازی.به هر احدالناسی که فک کنید خبر دادم ولی هیچ بنی بشری حاضر نشد بیاد منم مثل یه مرد تنها بلند شدم و راستی یادم رفت بگم خانم سونیابه دعوت ما لبیک گفتن و باهامون اومدن.توی تاکسی بودم که محمد زنگ زد به موبایلم و گفت ما فلکه ی نمازی وایسادیم بیا اونجا منم به راننده تاکسی گفتم مسافراتو نمازی پیاده کن ۲ نفر از دوستام وایسادن سوارشون کن و بریم فلکه ی احسان اون بدبختم گفت باشه.مسافراشو پیاده که کرد محمد زنگ زد و گفت ما توی یه تاکسی پراید نشستیم منتظر تو زود بیا.منم راننده ی بیچاره رو دک کردم و فرستادمش دنبال نخود سیاه خلاصه سوار پرایده شدیم و رفتیم فلکه ی احسان منم دست کردم تو جیبم و ۱۰۰۰ تومن دادم راننده اونم ۲۰۰ تومن پسم داد.کلی ذوق کردیم و پیاده شدیم اخه کرایه مون میشد ۹۰۰ ولی ۸۰۰ کم کرده بود.پیاده که شدیم محمد با یه حالت مظلومانه ای گفت سعید...منم گفتم خدارحم کنه باز این مظلوم شد.هان بگو.گفت مکنم ۱۰۰۰ تومن داده بودم واینجا بود که فهمیدیم کرایه ی ۹۰۰ تومنی رو ۱۸۰۰ پامون حساب کرده.منم به شدت ناراحت شدم واز فرط ناراحتی پریدم ۲ بسته چیپس بزرگ خریدم و تنهایی خوردم به هیشکیم ندادم.البته محمد چن تاشو کش رفت.راه افتادیم بطرف کتیبه.مسیری رو که هردفعه ۴۵ دیقه ای میرفتیم رب ساعته رفتیم جونم داشت بالا میومد ولی اون دوتا انگار نه انگار.داشتم از کف میرفتم که با یه کم استراحت حالم جا اومد.جاتون سبز انقد یخ بود که تا مغز استخونمون منهدم شد.محمد لباس پوشید ومنم بیسکویت های بای خانم سونیارو تا ته خوردم هر دو بسته شو بعدم که من و محمد ساندویچشونو خوردیم بعد محمد صعودشو شروع کرد اسلینگ اولو خوب انداخت دومی رو یه کم طولش داد و سومی رو با زحمت انداخت از شدت سرما دستاش انتن نمیداد.هرجور بو د راضیش کردیم بیاد پایین واونم اومد.راستی من بادوربین فیلمبرداریم کلی فیلم ازش گرفتم که بر علیهش استفاده میکنم.
خانم سونیا هم که...همون ۳ تا اسلینگی که محمد انداختم ننداختنم.اصلا صعود نکردن و اینگونه بود که محمد اینده ی صنعت توریسم ایران-کوهنورد باتجربه-سنگنورد قهار-رفیق صمیمی و... مارو ناامید کرد ولی حکایت همچنان باقیست...
خدایا شکرت
87/10/25از خونه که میزنم بیرون حس خوبی دارم همش یه جور انتظار شیرین رو تجربه میکنم تا اینکه به جایی میرسم که بادوستام قرار داریم از دیدن همه شون خوشحال میشم.وقتی به خانم مجاب میگم ابجی انگار همه دنیارو بهم میدن یا وقتی صمیمیت محمد رو میبینم حس میکنم تنها نیستم وقتی با جواد کل کل میکنم بهش میگم ببین همش حرفای تو درست نیست و این واسم لذت بخشه که بتونم تاثیر گذار باشم گاهیم اون منو قانع میکنه که نظرم اشتباهه بادانیال که هستم حس میکنم حرف همو خوب میفهمیم نمیدونم چرا ولی از یه دید نزدیک بهم به مسائل نگاه میکنیم و اینو دوس دارم.وقتی ابجی فاطمه میاد همش شادم منم رفتارم مثل اون میشه سرزنده میشم.اینکه تا یه دلخوری کوچیک واسم پیش میاد سحر میاد و ازم میپرسه چی شده حس خوبی بهم میده.و از همه مهمتر اینکه نمیدونم چرا وقتی میرم کوه از ثانیه ی اولش تا اخرین لحظه اش به اونی فکر میکنم که دوسش دارم.
خدایا شکرت
تن به رویایم بده
87/10/23عاشق نمیبینی مرا؟
زشت را زیبا کرده ام
فارغ میپنداری مرا؟
من منم دریای تو
غرق درگرداب تو
تن به رویایم بده
بیگانه از دستم مباش
شعر شیرازی
87/10/22تو کوچه ی درنرو عشق تو موندم تو چیطو؟
چی چی بود عشق بوتومبه روزگارش چی چی بود؟
من که ازدس غمش همش می لندم تو چیطو؟
******************************************************************
شومو یی هو ازینا کردی که چه؟
ترک دوس و اشنا کردی که چه؟
شومو انگو منو یادت نمیاد
پیش من پششتت را کردی که چه؟
شومو شیراز چیشات الو زده
ایکارار ایورا کردی که چه؟
شومو من تو شاچراغ بس میشینم
کار بی رضوی خدا کردی که چه؟
********************************************************************
این دو شعر از شاعر بزرگ شیراز بیژن سمندر انتخاب شده
لذت ببر
87/10/21ظهر تابستون زیر شلاق مهربون خورشید قدم بزن بذار پوستت بسوزه اما حس کن متفاوتی.
کیوی رو با پوس بخور.قبل ازینکه سیبو بخوری بوش کن.از زندگی لذت ببر با تفاوتهات.بذار هر پنج حست همزمان لذتو درک کنن.
بذار پوستت از لمس بارون تازه بشه
بهترینارو بچش تا حس چشاییت زنده بشه
قشنگترین نواهارو گوش کن تا شنواییت جوون بشه
ازکنار زیباییها که رد میشی بهشون چشم بدوز و لبخند بزن تا از بیناییت تشکر کنی
و شمیم گلها رو ببو تا بوییدنت بوی عشق بده
وقتی جو ادمارو بگیره
87/10/20یا یه دختری رو دیدم که داشت جلو مامانش از دوس پسرش حرف میزد و مامانش میخندید و کلی ذوق میکرد.میگفت دخترم امروزیه.
این چیزارو که میبینم دلم میگیره.دیگه حتی مقیاس خوبی و بدی شده افکار فاسد یه مشت ادم که تحت تاثیر جو جامعه قرار گرفتن.اصلا بحثم این نیس که این چیزا بده یا خوب.بحثم اینه که پدر و مادرا دارن به کجا میرن؟
عاشقم
87/10/18توی شهر من خیلیا ناراحتن
غصه داره کمرشونو میشکنه
دلشون گرفته
میدونی چرا؟
چون شهر من مرده
خیلی وقته که لاشخورا جنازشو تیکه تیکه کردن و حتی لباسای تنشم در اوردن.
میخوام از عشقم بنویسم.از شیرازم.
شهری که یه روز...نه.بیخیال.همه میدونن .همه ی دنیا و همه ی تاریخ میدونن که شهر من چی بوده پس من چیزی نمیگم.اما الان چی؟چی ازش مونده؟
دیگه حتی حافظم داره گریه میکنه.شهر شاخه نباتش ویرون شده.وقتی حافظ میبینه تو همه ی شهرای ایران که هیچ توی تموم دنیا هرکیو ببینی چند تا از بیتاشو بلده ولی تو ی شیراز از هرکی بپرسی میگه:الا یا ایها الساقی...شرمنده ها بقیش یادم رفته.
وقتی سعدی میبینه ارامگاهش شده پاتوق یه مشت رذل و معتاد دلش میگیره.
اگه ملاصدرا میدونست اسمش رو قراره رو چه خیابونی بذارن از به دنیا اومدنش پشیمون میشد.حرمتشو شکستن.ملاصدرا کجا و کثافت کاریای خیابونش کجا.
شاهچراغم که میدونم پشیمونه.که چرا ازینوری میخواست بره امام رضا.حرمش بوی چاپلوسی گرفته بوی تملق.
پس کی به داد شیراز میرسه؟شیرازیا کجان؟چرا هرجارو نگاه میکنم شیرازی نمیبینم؟این رسمشه که خواجو کرمانی بشه کاروون سرا و جای چادر زدن؟چرا شیرازو باید به اسم شرابش بشناسن؟کی اهلی شیرازی رو میشناسه؟بابا ولش کنید شهرمو.ازجنازش بگذرید.
قاصدک
87/10/16وسنگینیش رابر شانه ی قاصدکی نهاد
اما اگر قاصدک خسته شد چه؟
کیست که ارزوی قاصدک راارزو کند؟
کی باید جوانمردی از تئوری فراتر رود؟
خودخواهیست که بار ارزویم را قاصدکی بر دوش کشد .
وقتی همه همه چیو میدونن...
87/10/15شاید بارزترین نوع برخورد با این جریان وقتی اتفاق بیفته که سوار تاکسی میشی.تصور کن داری بعداز یه روز خسته کننده و احتمالا سرد کاری برمیگردی خونه وواسه زودتر رسیدن بزرگترین اشتباه زندگیتو انجام میدی و...
بله.تاکسی میگیری.درو که باز میکنی و سوار میشی دومین اشتباهتو انجام میدی و به جناب راننده سلام عرض میکنی و همین کارت باعث میشه که راننده ی عزیز و زحمتکش با دیدمثبت بهت نگاه کنه و باب گفتگو رو باز کنه واسمونو به زمین ببافه از جنگ غزه شروع کنه و بگه چجوری با یه اقدام متهورانه دیروز رفته راهپیمایی و چطور باایثار اسکناس دوهزار تومنی که اتفاقا عیدی بچش بوده رو انداخته تو صندوق حمایت از غزه.اینجاس که به خودت میگی بابا دمت گرم خیلی باحالی اقای راننده و اینم سومین اشتباه شرم اوریه که انجام میدی.
اونوقته که راننده بهت میگه داداش و بدبختیت شروع میشه.میره سراغ بحث شیرین متروی شیراز و اینکه علت عقب افتادگی شیراز بومی نبودن مردمشه و احتمالا راه حلشم ارائه میده ومیگه باید همه شونو دار بزنی.اینجاست که من شخصا حوصلم سر میره و شروع میکنم به کله تکون دادن.
البته جناب راننده متوجه بی علاقگیم نمیشن و ادامه میدن و تا مقصد جفنگ میگن.
مواردی که معمولا دربارش افاضه میکننم ایناس:
گرونی گوشت و گوجه وبرنج -سرعت گیر خیابونا-گم شدن کارت سوخت-صف گاز-باراک اوباما-اومدن یا نیومدن خاتمی-مسئله ی حجاب-ساخت مجتمع خلیج فارس-احتمال حمله ی امریکا-اظهارات دیشب فردوسی پور در برنامه ی نود-شهریه ی دانشگاه ازاد-چاقوکشی تو روز روشن در اقصی نقاط شهر-اش نذری-فیلم جدید حاتمی کیا-بالا رفتن سن ازدواج-مسکن مهر-مدل مو-قیمت سیستم صوتی-رفتن افشین قطبی-ابراز علاقه به غلام پیروانی-شرکتهای هرمی-نرخ تورم-امار بیکاری-دعوای زن و شوهری و ...............................هزاران نقطه
اقاجون درباره ی هرچیزی نظر نده
میمیری؟
به افتخار محمد دوست گلم که خواسته بود مشکلات کوهنوردیو هم بنویسم مینویسم:
نداشتن کیسه خواب منفی دو به پایین-نداشتن گورتکس بارنگ مشکی به مناسبت ایام محرم-نبود اسپانسر-نیومدن جناب لقمانی-بدقولی تنی چند از اعضا-شروع شدن امتحان اعضا-نداشتن انفرادی و پانچو و باتوم و کفش مناسب و دل شیر-و ازهمه مهمتر باستانی بودن گیری گیری(مال سنه ی ربعه)-کرایه ی گرون اژانس-مشکلات مالی ستاره ی فارس و دایتی-گذاشتن بستنی چوبی توی بشقاب از طرف شرکت دایتی-گرون بودن کالباس قارچ و مرغ-نبودن حمام در برنامه های چن روزه-گرون بودن ایرانسل والی ماشالله.
تغییر
87/10/15البته نه اینکه دیگه متن ادبی نمینویسم ولی بیس کارمو میذارم روی نقد امیدوارم با نظرای خوبتون کمکم کنید.
گناه گناهه
87/10/11که رهگذری
انرا از شاخه بچیند
یا انکه
کسی دیگر انرا بر سر شاخه گاز بزند
دیگر سیب سرخ زیبا نیست
تنها رهگذر عذابی ازبابت کندن سیب از شاخه
نخواهد داشت
شاید نخواهی اما
حست میکنم
توچون کوهی
که تاراجت کرده
خودخواهی های بادهای ساینده
بادهایی ازجنس دروغ
که باشدت وزیدند
و نابود شدند
اما تو برجایی
زیبا و باشکوه
سربلند و پایدار
ارام و جسور
شاید ندانی اما
تو کوهی
کوهی که حسش میکنم
تو چون دریایی
ان دریایی
که صیادی حریص
ماهیانت را به سرقت برده است
حتی موجهایت را
سکوتت نشان ارامش نیست
غم تنهاییست
اما تو دریایی
ماهیگیر خواهد مرد
اما تو دریایی جاودانی
غمخوار عاشقانت
انقدر صافی که افتاب انعکاس نورش را تنها به تو واگذارده است
انقدر ژرفی که اعماقت پناهگاه مرجانهای بی کس است
و شاید جلبکهای خسته از بی اعتنایی
و انقدر بزرگ که بی تو کائنات از پستی خویش میگریند
حست میکنم
من تورا احساس میکنم
ماه نیستی
ماه تنها شبها نور افشانی میکند
خورشید نیستی
خورشید تنها روزها برمن میتابد
اما تو
ورای هردوی انانی
تو همیشه میتابی
میباری نورت را
بر من
ومن حست میکنم
بغض
87/10/03دره ای بود که با نور ماه روشنایی گرفته بود اما دلتنگ شهابی بود که اسمانش راخط بزند.دره ایمان داشت که شهاب به او سر میزند.شب تا صبح به امان چشم دوخت تا شهابش بیاید.تنها یک لحظه و او یک شب چشم انتظاری را مرهم گذارد.اما نیامد.
بیچاره دره.
نتوانستم سنگینی فضای دره را تحمل کنم بغضش گلویم را میفشرد.در تاریکی پاهای خسته ام را به شوق فرار از بغضها به حرکت در می اوردم به امید رسیدن به قله.امیدوار بودم او منتظر نباشد
ساعتها رفتم تا قله را دیدم
و قبل از انکه به قله برسم لحظه ای ایستادم
دیدم او نیز منتظراست
منتظر فاتح
ومن نخواستم ابر و دره تنها باشند
بغض را به قله هدیه دادم و او همچنان منتظر ماند
چرا؟
87/09/25اینکه واقعا همونجور که همه میگن یه سری از رنگا خوبن و یه سریشون بد؟
رنگ مشکی چه گناهی کرده که تایه لباس مشکی میپوشی همه فک میکنن از شدت دپرسیت فردا پس فردا باید بری تیمارستان یا زرد و قرمز که اگه یه روزی خدایی نکرده لباست زرد یا قرمز باشه هر بنی بشری باانگشت نشونت میده؟
چرا سرخ نشونه ی عشق شد و زرد نماد نفرت؟سبز چه ربطی به ازادی داره؟سفیدو چه به صلح؟چرا نارنجی رو کسی دوس نداره؟
من که اصلا اینجوری فک نمیکنم و واسه کسایی که رنگارو زندانی کردن متاسفم.
من کرم و نارنجی و گاهیم بنفش رو خیلی دوس دارم.
کاش زودتر تموم بشه
87/09/23چه لحظه های دیرگذری
کاش زودتر تموم بشه
این چن روز بینهایت بد بود
کاش زود تموم بشه
به چه مغروریم؟
87/09/20باید اماده بود.باید دانست که با تراکم نفس در دورانی بی اکسیژن هر روز و هرشب عده ای از ما مجبور به ترک عادتهاشان میشوند.
یک روز میرسد که باغبان گلهای رز باغچه ای دیگر نیست تا رزها عاشق باشند.
دیروز بودند انهایی که ندیدیمشان اما تا رفتند فهمیدیم بودند.
در قطاری که با این سرعت در حال گذر است خیلی ها بدون بلیط سوار شده اند و مجبور میشوند در حرکت به بیرون بپرند یا شاید ما انها را پرت میکنیم.
دیوارهایی که کودکانی زیر ان مشغول بازیند روزی با لرزشی از زمین قاتل میشوند.
ستاره هایی که هرشب به امید دیدنشان چشم دوختن به اسمان را تکرار میکنیم و با وسواس یکی از انها را مال خود میکنیم شبی بیوفایی میکنند و مارا فراموش میکنند.
اگر ما نباشیم چه میشود؟
پس به چه مغروریم؟
